نمی دانم که تاویل کدام خوابم بود
که ناگهان در کبودستان جنگلی بی انتها
از چشمه سار جوشیدم.
و دستانم ویرانگر دیوارشبان بود
چشمانم تماشاگر چشمان زیبای خورشید
آهسته از تپه های واژگون شب بالا می آمد
فارغ از سردی های زمستان
بر ستیغ بلند رؤیاهای مبهم خویش
پر از مهتاب شدم
و باز هم نمی دانم از بند بند کدام نگارش نازل شدم
و بر قلب معصومانه ی کدام پیامبر نشستم.
که سطرسطر آیه هایم
در گوشه های چرکین کدام مردم تیره روز
آرام آرام نجوا می شد.
ناگهان هیبت دهشتناک فریادی
خورشیدم را بلعید
آیه هایم تاریک شد
و این مردمان رنجور
در انتهای شب طاعون
می مردند.
و من بازهم ندانستم
برآیند کدام خواب نامه بودم ؟
|
+| نوشته شده توسط
میلاد در جمعه سیزدهم شهریور 1388
|